روزنامه نگار


سلام رفیق کاوه

هرگز فکر نمیکردم رفتنت اینقدر داغونم کنه...
هرگز فکر نمیکردم ممکنه بعد از شنیدن «خبرمرگت» چشمهام خیس بشه...
هرگز فکر نمیکردم نبودنت برام یه علامت سوال بشه...
اما شد!

همونجوری که فکر نمیکردم قلبت کم بیاره و یک دفعه رفیق نیمه راه بشه،اما شد!

آخه پسر تو که هنوز اون مورد خصوصی(که چند بار زنگ زدی و گفتی بزودی بهم میگی!)رو نگفته بودی...پس چی شد یه دفعه؟؟

ما همیشه یه جوری(!) یادت میکردیم.شاید حقمون بود که یه روز -به جای تهدید- واقعا هولوکاست رو «لایو» برامون اجرا کنی!شاید من و زوبر سگی و رسول و.... حالا باید خجالت بکشیم،اما من یکی خجالت نمیکشم.کلاً پرروام!بازهم نقل مجلسمون خواهی بود و به کارها و حرفهات خواهیم خندید.خودت میدونی که منظورمون مسخره کردنت نیست!!نه؟

حیف شد رفیق.زود ولمون کردی!

من هنوز دلم میخواد یه شب تا صبح باهات بشینم،جوجه کباب فلفل زده ات رو نخورم و بگم مزه لوتی خاکه و تو بهم بگی«لاف نیا بچه تهرون!»

هنوز دلم میخواد یه روز ببینمت سرکار و -با حسودی- بهت بگم:«چی کار کردی با خودت کاوه؟کبریت بکشم رفتی هوا!!»و تو بخندی و سر تکون بدی....!

هنوز دلم میخواد شارهای ایت بال رو یکی یکی بزنی و بعد از پیتوک هات با اون لهجه آلمانی غلیظ بگی:«شایسن!!»بعدشم پول میز باخته ات رو بندازی گردن من و بی خیال و سوت زنان از باشگاه بیلیارد خارج بشی.انگار نه انگار که من برنده ام و تو بازنده و تازه فرداش بیای و بگی:«جرات میکنی باز بیای سر میز؟!این دفعه لهت میکنم!!»من میخوام بازم بیام سر میز.....دیدی تو جا زدی؟؟

هنوز دلم میخواد وقتی با شور و هیجان داریم بازی پرسپولیس رو تماشا میکنیم و مهاجم تیممون ماست بازی درمیاره ازت بشنوم که با لهجه کرمونی شیرینت میگی:«اه....گچت بگیرن!!»

هنوز دلم میخواد ببینم که وقتی بچه ها ساندویچی که سفارش داده بودی رو خوردن،چطوری میخندی و میگی:«حتما گشنشون بوده!»

هنوز دوست دارم ببینم که از مطالب خودت هیجان زده میشی و چاپ شده اش رو با افتخار نشونم میدی و هرمرتبه انگار دفعه اولته!

هنوز دوست دارم وقتی همه دارن راجع به سیاست و اقتصاد بحث میکنن،خودت رو یه دفعه بندازی وسط و بگی:«اما شالکه هم تیم خوبیه!»و تحریریه بره رو هوا!

هنوز دوست دارم بیای و آمار دخترهای همکار رو ازم بگیری!همونهایی که حتی زنگ هم بهشون نمیزدی!هر دفعه هم بگی تا دوماه دیگه ازدواج میکنم!لعنتی پس چرا اون دوماه کوفتی رو دووم نیاوردی آخه؟؟

هنوز دوست دارم بچه های تحریریه با تعجب به هم بگن:«واقعا میشه یه مرد چهل و چند ساله اینقدر بچه صفت باشه؟»و من ته دلم بهت حسودی کنم!

هنوز دلم میخواد بعد رفتنت از کار پشت سرت بگو و بخند راه بندازیم و آرش محمدی بگه:«صاف رفت بهشت!»

نمیدونم خدا هست یا نه اما میدونم که اگه باشه -به قول احسان- جرات نمیکنه نبخشدت و بازهم «صاف میری بهشت!»

خداحافظ رفیق کاوه.....بهشت گوارا.......سلام ما رو به خدا برسون.......خوب که فکر میکنم میبینم تو برای همون بهشت خوبی.به درد دنیای ما نمیخوردی.....خداحافظ رفیق....بذار دل بی صاحاب ما تنگ بشه.دل تو شاد.....!


بعدالتحریر:

من گمان میکردم

دوستی نیز

- چوکاجی سرسبز-

چهارفصلش همه آراستگی است

من چه میدانستم؟

هیبت باد زمستانی هست....

سبزه می پژمرد از بی آبی!

سبزه یخ میزند از سردی «دی»!!!



پ.ن1:کاوه خاندانی همکار بخش ترجمه در روزنامه گل بود که دیگه نیست!

پ.ن2:درگیر امتحاناتم.رفیق کاوه هم با اون قلب مهربونش حتما این تاخیر دو روزه رو میبخشه!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1389ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 
دوباره برف....

آرام

نرم

بی صدا...

آن طرف

پسرکی دوان در پی گلوله برفی

دخترکی مقابل لنز دیجیتال

کنار آدمکی سپید

با هویجی بجای دماغ...

این طرف

پدری مغموم و خجل

بچه ها چکمه ندارند

و سقف چکه میکند!

کارتن خواب گرسنه میلرزد

دماغ آدم برفی

از هیچ بهتر است...!

برف می بارد....

+ نوشته شده در  بیستم دی 1389ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 

سلام رفیق،حالت چطوره؟

تیتراژ آغازین یک فیلم سینمایی آمریکایی بسیار لوس و سخیف،از آسمان لایتناهی شروع میشود.از عمق بیکران آسمان.دوربین اندک اندک روی کهکشان راه شیری زوم شده و بعد کم کم منظومه شمسی آشکار میشود.طبعا کمی بعد نوبت دیدن کره زمین است و بعد آرام آرام قاره ها از دور مشخص میشوند.دوربین پایین میآید- با سرعتی در حد سقوط آزاد - و زوم میکند روی قاره آمریکا....بعد کشور آمریکا.....ایالتی از این کشور(که الان یادم نیست کدام ایالت بود و برای منظور ما اهمیتی هم ندارد)....شهری بزرگ....آسمانخراشها پدیدار میشوند....خانه ها....خیابان ها.....رودخانه وسط شهر.....پارکی در کنار رودخانه......مردی روی نیمکت پارک نشسته و مشغول خواندن روزنامه است..... دوربین از بالای سرش وارد و زوم میشود روی نوشته های روزنامه......کلمات رخ عیان میکنند...دوربین همچنان درحال زوم کردن است.....اندک اندک حروف ریز روزنامه درشت و درشت تر میشوند....زوم ادامه دارد...دوربین به طرز شگفت انگیزی وارد بافت کاغذ روزنامه میشود.......تار و پود کاغذ را رد میکند......ادامه زوم ملکولهای کاغذ که درهم تنیده شده اند را به تصویر میکشد.........اتمها عیان میشوند.....الکترونهای در حال چرخش.....هسته اتم.....پروتون ها و نوترون ها......

وحشت انگیز است.جایگاه انسان در این لایتناهی- چه از سمت میکرویی و چه از سوی ماکرویی  اش- چه حقیر است!مردی که روی نیمکت است در کجای این خط بی آغاز و پایان - خطی که مسیر زوم دوربین از ابتدا تا انتها بوده - قرار گرفته؟موجودی به این حقارت چگونه به خودش اجازه میدهد برای تمام دنیا تصمیم گیری کند؟!سرنوشت این مفلوک حقیر چه ارزشی برای جهانی با آن وسعت دارد و چرا باید کائنات اصلا نگران او باشند؟؟!

حالا نگاه کنید به فانتزی ذهنی من(که البته اخیراً به عنوان یک تز - دنیاهای تو در تو - مطرح شده اما من بدون اینکه بدانم چنین تزی وجود دارد و اصولا چنین تفکر دیوانه واری میتواند به عنوان یک تز علمی مطرح شود،مدتهاست که به آن می اندیشیده ام!):

تمام این مسیر را دیدی؟فرض کن تمام آنچه در تصویر ذهنیت دیدی،فقط چیزی باشد مثل الکترون اتمی که در دنیای ما شناخته شده!

به بیان دیگر،دنیای ماکرویی بسیار وسیعی را تصور کن که من و تو و کره زمینمان و کهکشان راه شیری و خلاصه کل دنیا - همه و همه - تشکیل دهنده یک الکترونش هستیم!در کنار این الکترون لزوما چندین الکترون مشابه دیگر هم وجود دارند تا تشکیل دهنده یک اتم بسیار بسیار وسیع باشند.میلیاردها اتم این چنینی (یعنی تجمع بی نهایت دنیای شبیه ما در کنار هم!)تشکیل دهنده یک جسم از دنیای گالیوری انتزاعی من هستند و حالا تصور کن ابعاد مردان و زنانی که در آن دنیا میزیند،کره زمینشان،کهکشانشان و....!!

کسی چه میداند؟شاید آنها هم مثل ما در مرحله شکافت اتمهایشان باشند و هنوز ما را کشف نکرده اند!!

کسی چه میداند؟شاید آنها هم با همه دنیای به غایت بزرگشان(ابعاد کره زمین آنها،کهکشانشان و دنیایشان از حد درک عقل و ذهن و تصورات ما خارج است!)فقط اتمی باشند برای یک دنیای سوپر ماکرویی دیگر که خودش اتمی است برای دنیای بعدی و.....!!!

حالا از این طرف.....

فرض کن سالها بعد،وقتی بشر امروزی توانست اتم را تا نهایتش بشکافد،بفهمد که هرکدام از الکترونهای در حال چرخش دور هسته اتم،سیاره ای است برای سکونت موجوداتی بسیار بسیار بسیار ریز اما عاقل،مختار و ناطق!مثل ما بر روی کره زمین.....خورشیدشان هم(یعنی منبع اصلی انرژیشان)هسته اتم است!

جالب است که فکر کنیم هرکدام از این موجودات میکرویی هم از ملکولها و اتمهایی تشکیل شده اند که......!!این زنجیر از هر دوطرف تا بی نهایت ادامه دارد.....

پ.ن1:دیوونه شدم رفت پی کارش!نه؟؟

پ.ن2:کارتون «هورتون صدای هو میشنود» هم با الهام از این تئوری ساخته شده.دیدنش خالی از لطف نیست!

+ نوشته شده در  یازدهم دی 1389ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 

بادبادکها....

بادبادکها.....

تا افق پله به پله،

شب به نرمی گام برداشت

در کنار پله ها،فانوس روشن بود

بادبادکهای بازیگوش دم تکان دادند...

بادبادک رفت بالا

قرقره از غصه لاغر شد!

- بادبادک جان،چه میبینی از آن بالا؟

- در میان جاده ها آیا غباری هست؟

- بر فراز تخته سنگ آیا نشان از نعل اسب تکسواری هست؟

- بادبادک جان،ببین آیا بهاری هست؟؟؟!!

- بادبادک جان،ببین آیا جای پایی سبز خواهد شد؟

- بر سر سفره بغض سنگینی برایم لقمه میگیرد؟

- بادبادک جان،ببین پیک امید آیا روی دوشش کوله باری هست؟

من دلم با خویش میگوید

 که آری هست!!!

«مرحوم عمران صلاحی»

+ نوشته شده در  هشتم دی 1389ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني | 

سلام رفیق،حالت چطوره؟

این یکی از داستانهای تقریبا قدیمیمه اما دوستش دارم و حس این روزهای من بدجوری توشه.برای همین دوباره مرورش کردم و گفتم پست بذارم تا ببینم نظر تو چیه؟چون تا به حال جایی چاپ نشده.میدونم ضعفهای آشکار فنی داره اما حسش رو دوست دارم.

میخوای بیای که چی؟

میخوای بیای که چی؟میخوای چکار کنی؟حتماً نمیدونی چه خبره وگرنه اصلاً هوس اومدن به اون کله کوچولوت نمیزد...

همین دیروز احمد هم مُرد!پسر زری خانوم رو میگم.تو که ندیدیش اما اگه قبولم داری،بدون که پسر خیلی خوبی بود.بچه که بود عزیزدردونه همه محل حساب میشد.همه دوستش داشتن از بس خوشگل و مودب بود.هیچکس نفهمید که کی،کجا و چطوری معتاد شد؟اما دیروز بالاخره زیادی تزریق کرد و مرد.بهش میگن«اووردوز»!باید این اصطلاحات رو یاد بگیری.به دردت میخوره!

حالا تو میخوای بیای چی بگی؟میخوای چیکار کنی؟مگه اصلاً کاری هم از دستت بر میاد؟

* * *

هرکاری میکنم نمیتونم از فکرت خلاص بشم.آخه تو یکی دیگه کدوم گوری بودی که یه دفعه پیدات شد؟من که برای خودمم نمیتونم تصمیم بگیرم،حالا باید تورو ساپورت کنم؟!این خیلی بی انصافیه دیو کوچولوی من!

صبح خواستم برای چند دقیقه هم که شده به تو و اومدنت فکر نکنم،برای همین رفتم سراغ تلویزیون.توکه نمیدونی چه خبره.میدونی؟نمیدونی دیگه!خوش به حالت!کاشکی منم مثل تو بی خیال و بی تفاوت بودم و میتونستم سرم رو بندازم پایین و بی خبر بیام وسط!

دوست داری برات بگم توی تلویزیون چه خبر بود؟اسراییل باز به لبنان حمله کرده و کلی آدم کشته!اندونزی سونامی اومده،طوفان کاترینا آمریکا رو نابود کرده و طالبان به تهدید و ترور ادامه میدن!

نه.....صبر کن....عصبانی نشو......هنوز ادامه داره....اخبار که به این زودیها تموم نمیشه.مگه نمیدونی عصر ارتباطاته؟

توی سوئد یه قاتل سریالی پیدا شده که فقط زنهای قدبلند و بور رو میکشه.یه گروهی هم توی اسپانیا اومدن که خودشون رو فرزندان شیطان میدونن!شیطان پرست ها هم هستن.آدم کشها روز به روز بیشتر میشن و.....!

حالا تو میخوای بیای چی بگی؟زورت به کدومشون میرسه؟نکنه میخوای بیای بری با اونها دوست بشی؟؟!

* * *

باور کن اینجا جای زندگی کردن نیست.ماهم که اینجاییم نه از بودنمون خوشحالیم و نه میتونیم کاری برای تغییر اوضاع بکنیم.موندنمون هم از روی اجباره.باور میکنی کوچولو؟مجبوریم که بمونیم.اگه راهی وجود داشت،یک لحظه هم صبر نمیکردیم.حالا تو،وسط این هیر و ویر،«یکّاره»اومدی چی بگی؟

زندگی کار سختیه.خیلی سخت تر از اون چیزی که تو فکرش رو میکنی.به امروزت نگاه نکن.حالا جیک جیک مستونته،وقت زمستونت هم میشه!دلم برات میسوزه طفلکم!

راستی یادم رفت برات بگم.هفته قبل شوکت خانوم اومده بود پیشم.اون موقع هنوز نمیدونست تو اومدی.خیلی درددل داشت.از شوهرش میگفت که هرشب تا یه فصل کتک حسابی نزندش،نمیخوابه.از دخترش که هنوز دوماه از عروسیش نگذشته باید طلاق بگیره.دامادش بیمار روانیه.دختره رو با سیخ کباب داغ میکنه!از پسرش گفت که توی یه دزدی گرفتار شده و بردنش زندان.....این زن هم کلکسیون بدبختیه.......نمیدونم اگه من جای اون بودم چکار میکردم؟شاید نمیتونستم اینقدر صبور باشم،شاید عکس العمل دیگه ای نشون میدادم.شاید.....اما با سرنوشتم چکار میکردم؟خدارو شکر که جای اون نیستم...خدا رو شکر....

میبینی کوچولو؟کارمون به جایی رسیده که از بدبختی دیگران باید خدا رو شکر کنیم.یعنی خدا رو شکر که اونها بیشتر بدبختن و ما کمتر از اونها!

* * *

اومدی چکار؟میخوای چکار کنی؟خب،حق داری.توکه توی خیابونهای این شهر قدم نزدی.زدی؟

پریروز وقتی داشتم میرفتم خرید،دیدمش.از سرما میلرزید.ریش بلندی داشت و به شدت کثیف بود.اونقدر کثیف که هیچکس بهش نزدیک نمیشد.لابد بو هم میداد.میلرزید و برای یه پول سیاه التماس میکرد.....ترسیدم!نرفتم سمتش.باور میکنی؟نرفتم کمکش کنم!

آرزو میکردم که خدا به زانوهام قوت بده تا بهش نزدیک بشم و یه اسکناس چروک چرک رو مثل سگ پرت کنم جلوش،اما نتونستم.نمیشد!میترسیدم یه دفعه بهم حمله کنه.آخه تو هم همراهم بودی!چرا عصبانی میشی؟چه توقعی داشتی؟من،یه زن لچک به سر تنها،توی خلوتی سر صبح،میرفتم سمتش؟اگه به من،به تو حمله میکرد چی؟اگه سرنگ آلوده بهم میزد چی؟اگه کیفم رو میقاپید و فرار میکرد چی؟

تو بودی نمیترسیدی؟میفهمی کوچولو؟حالا فهمیدی اینجا چه خبره؟اینجا حتی نمیتونی به کسی کمک کنی،احمق!

* * *

پدرت تلفن کرد.بهش گفتم تو اومدی.فکر میکنی چی گفت؟به خیالت که خوشحال شد؟نه عزیزم...حتی یه لحظه هم فکر نکرد و ازم خواست که بکشمت!اینجا بهش میگن«کورتاژ»!نترس.من هنوز موافقت نکردم.از دست اونم دلخور نباش.زندگی همینه.تو هنوز نمیفهمی.اون بیچاره هزار کیلومتر رفته دورتر تا با حق ماموریت و بدی آب و هوا و اضافه کاری بتونه برامون پول جور کنه.ما خیلی سختی کشیدیم.خیلی طول کشید تا یه قرونمون شد دوزار!الانش هم که میبینی.هنوز حق هیچ کاری نداریم.حتی بچه دار شدن!

آخ....تو همه چیز رو خراب کردی!تازه میخواستیم یه نفسی بکشیم.خوشت میاد باری باشی روی همه بارها؟!

* * *

ببین عزیزم.نباید بترسیم.نه من و نه تو!پدرت هم همراهمونه.اونهمه راه رو کوبیده و اومده تا ما تنها نباشیم و نترسیم.دل نگرونه!آخه دوستمون داره دیگه.هم من و هم تو رو!!شاید تو رو بیشتر از من!!!

دکتر میگه اصلا کار سختی نیست.درد هم نداره.غیرقانونی هم نیست.آخه تو هنوز یک ماهت هم نشده.دکتر میگه تو اصلا هنوز بچه نشدی.فقط یه لخته خون هستی.یه لخته خون احمق و کله شق که قرص های ال.دی و اچ.دی رو دور زده و با خریت میخواد بیاد توی این لجنزار!مگه من مادرت نیستم؟مگه خیرت رو نمیخوام؟پس نیا....!

هفت میلیارد آدم لعنتی کوفتی الان اینجا هستن،اونها چه گلی به سر دنیا زدن که تو میخوای بزنی؟میای اینجا،همه لهت میکنن.از روت رد میشن.کسی رعایت کوچیکیت رو نمیکنه.کسی به فکر ناتوانیت نیست.نه،تو نباید بیای!

نباید بترسیم.دکتر خودش گفت که درد نداره.کار سختی هم نیست.اصلاً فکر کن درد داره.دردش رو که تو نمیکشی،من باید تحمل کنم که میکنم.اگه من چند لحظه یا چند ساعت یا چند روز و ماه درد بکشم خیلی بهتره تا تو - تویی که همه عشق و امیدم هستی!- یه عمر زجر بکشی و کاری هم از دستت برنیاد!آره.....من درد بکشم خیلی بهتره.همیشه همینطور بوده.....دردها مال مادرهاست.....منم مادرتم....تحمل میکنم...درد میکشم و تحمل میکنم تا تو درد نکشی!

آره عزیزم....آره گوشه دلم....میوه عمرم.....بهتره نترسیم.....هرکسی توی این دنیا برای خودش عمری داره...یکی صد و بیست سال،یکی نود سال،یکی سی سال،یکی هم - مثل تو!- فقط دو،سه هفته!!

آره.....بهتره نترسیم!

تابستان 85

پ.ن1:این سوژه در مطب دوست پزشکی که به شغل شریف دوزندگی و انداختگی(!) اشتغال دارند به ذهنم رسید.وقتی یه مادر 18 ساله داشت التماس میکرد که بچه اش رو ارزونتر بکشن!

پ.ن2:آقا جان این داستانه.دوباره حکایت پست سررسید تکرار نشه که سوال کنین:این خاطره است یا داستان؟بنده از لحاظ فیزیولوژیک توان حامله شدن ندارم!اینم قصه است!

پ.ن3:هر کودکی که به دنیا می آید،حامل برات امیدی است که شاید نجات بشریت به دست او باشد!«رابیندارنات تاگور»

+ نوشته شده در  چهارم دی 1389ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط شاهين تهراني |